العلامة المجلسي

1332

حياة القلوب ( فارسي )

پس حق تعالى وحى كرد بسوى پيغمبرى از پيغمبران بني إسرائيل كه در آن زمان بود كه : برو به نزد آن پادشاه وبگو كه : در فلان جزيره بنده‌اى از بندگان من هست بايد كه تو وأهل مملكت تو همه به نزد أو برويد وبه گناهان خود نزد أو اقرار كنيد واز أو سؤال كنيد كه از گناهان شما درگذرد تا من گناهان شما را بيامرزم . چون پيغمبر آن پيغام را به پادشاه رسانيد ، پادشاه با أهل مملكتش همه بسوى آن جزيره رفتند ، در آنجا همان زن را ديدند ، پس پادشاه به نزد أو رفت وگفت : اين قاضى به نزد من آمد وگفت : زن برادر من زنا كرده ، من حكم كردم أو را سنگسار كنند وگواهى نزد من گواهى نداده بود ، مىترسم كه به سبب آن حرامى كرده باشم ، مىخواهم كه براي من استغفار نمائى . زن گفت : خدا تو را بيامرزد ، بنشين . پس شوهرش آمد وأو را نمىشناخت وگفت : من زنى داشتم در نهايت فضل وصلاح واز شهر بيرون رفتم وأو راضى نبود به رفتن من وسفارش أو را به برادر خود كردم ، چون برگشتم واز أحوال أو سؤال كردم برادرم گفت كه : أو زنا كرد وأو را سنگسار كرديم ، ومن مىترسم كه در حقّ آن زن تقصير كرده باشم ، از خدا بطلب كه مرا بيامرزد . زن گفت كه : خدا تو را بيامرزد ، بنشين ؛ وأو را در پهلوى پادشاه نشاند . پس قاضى پيش آمد وگفت : برادرم زنى داشت عاشق أو شدم وأو را تكليف به زنا كردم قبول نكرد ، پس پيش پادشاه أو را متهم به زنا ساختم وبه دروغ أو را سنگسار كردم ، از براي من استغفار كن . زن گفت : خدا تو را بيامرزد . پس رو به شوهرش كرد كه : بشنو . پس ديراني آمد وقصهء خود را نقل كرد وگفت : در شب ، آن زن را بيرون كردم ، مىترسم كه درنده‌اى أو را دريده باشد وكشته شده باشد به تقصير من . گفت : خدا تو را بيامرزد ، بنشين . پس غلام آمد وقصهء خود را نقل كرد . زن به ديراني گفت كه : بشنو . پس گفت : خدا تو را بيامرزد .